دخترك هم مثل ما خبرنگاران منتظر آغاز جلسه بازپرسي است، اما جنس انتظار او متفاوت از انتظار ماست. او با چشمهاي معصوم و غريبش لحظه رسيدن پدر را دنبال ميكند. و گوش سپرده براي شنيدن صداي قدمهاي پدر. پدري كه اينك 30 روز از آخرين ملاقاتشان مي گذرد. پدري كه بايد جاي مادر را نيز براي او پر ميكرد.
چشمان وحشتزده دخترك كه در امتداد طولاني راهروي بلند و كم نور دادسرا در ميان صدها چهره، در ميان خيل شاكيان و متهمان و در ميان چهرههاي مغموم و مغبون پدر را مي جويد، رنگ تمنايي به خود گرفته است كه تماشاي آن آدمي را بي اختيار به گريه وا ميدارد. به موهايش چنگ ميزند انگار كه ميخواهد آنها را مرتب كند. دستي به لباسهايش كشيده و با اين كار خود را براي ديدار پدر مرتب ميكند، مثل اينكه نميخواهد پدر بداند در اين دوران تنهايي چه رنجي كشيده است.
دخترك 4 سال را با كمي اغماض تمام كرده اما معني حبس را از تمام كساني كه كارشان به زندان و حبس كشيده، بهتر ميداند زيرا حبس او را از پدرش 30 روز و 30 شب جدا كرده و موهايش را بدون شانه و شانههايش را بدون تكيهگاه گذاشته است.
پدر به همراه مأموران زندان از راه ميرسد برق چشمان دخترك بيشتر ميشود. پدر جلوتر ميآيد دخترك به او نزديك ميشود آغوش دخترك باز ميشود ميخواهد پدر را به آغوش بگيرد اما نه، اين كار ممكن نيست، جسمي آهنين دستان پدر را به هم زنجير كرده است و مانع از آن است كه پدر آغوش خود را براي در بغل گرفتن دخترك بگشايد.
چشمهاي دخترك و مرد هر دو خيس ميشود. دخترك نگاه به دستان پدر دارد سرماي دستبند بسته شده به دست پدر را حس ميكند با پدر حرف ميزند. اما نگاهش به دستبند بسته شده بر دست پدر گره خورده است.
دخترك نميداند اينجا كجاست! دادسرا كجاست! جرم چيست ! قتل چيست ! محكمه چيست ! و چرا او اينجاست؟! نمي داند پدرش به اتهام قتل بايد در زندان باشد و شايد اين زندان براي هميشه او را از پدر جدا كند و نميداند سرنوشتش بدون داشتن مادر و پدر چه خواهد شد؟! اين بار نگاهش به موهاي پدر گره ميخورد موهاي پدر هم مثل برف سفيد شده است، همان برفي كه دخترك چندي پيش از پشت پنجره زمستان به تماشايش نشسته بود و آرزو ميكرد كه جاي پاهاي پدر را روي آن ببيند.
پدر دخترك به اتهام قتل يك جوان 29 ساله گرفتار شده است و به جرم فرار به مدت 2 سال و حبس كردن خود در خانه براي رسيدن به دخترش مجازاتش بيشتر شده است، كاش اين اتفاق رخ نداده بود دخترك بعد از فوت مادرش به واسطه سرطان آنهم در سن 3 سالگي تمام اميد خود را به دستان و آغوش پدر بسته است اما اين بار پدرش را هم از دست رفته ميبيند. شايد اگر پدر آن روز عاقلانهتر تصميم مي گرفت و پيش از ارتكاب جرم، فرداي دخترش را پيش رو مجسم ميكرد. امروز دخترك مجبور نبود به جاي خانه و آغوش گرم پدر دست در دست غريبهها به جايي پا بگذارد كه با دنياي كودكانه او يك دنيا فاصله دارد.
راهرو انگار تاريكتر ميشود و به سياهي ميزند مانند موهاي دخترك كه پدر اين بار با همان دستان بسته نوازشش ميكند.دخترك بلبل زباني ميكند، از همه جا و همه چيز براي پدر سخن ميگويد از بازي با دختران همسايه و از دلتنگي هاي شبانهاش در غياب او. پدر صورتش را به صورت دخترك مي چسباند و به سختي پيشاني دخترك را مي بوسد. دخترك لحظه وداعي ديگر را حس ميكند و دوباره شيار گونههاي كوكانهاش خيس ميشود.
لحظه ملاقات تمام شده پدر در چارچوب در اتاق بازپرسي يكبار ديگر نگاهش را به چشمهاي دخترش ميدوزد.دخترك تنها اشكش را بدرقه پدر ميكند و به سمت در خروجي قدم برميدارد. راهرو هنوز هم تاريك و پر هياهوست. آدمها با پرونده هايي در زير بغل تند و تند از كنار هم و از روي آب نبات چوبي قرمزي كه روي زمين افتاده است گذر ميكنند.
سيد اسد رجبي
انتهاي پيام/ز